تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

Triumph of will

نیمه خواب و بیدارم... در آن لحظاتی که خودآگاه کنار می رود و ناخودآگاه اختیار همه چیز را به دست می گیرد... دقیقه هایی که فاقد زمانند و جدای از مکان...

نیمه خواب و بیدارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:26  توسط آرش   | 

مارکش چی بود؟

فرداست دوباره تکرار آن روز شگفت

                                     آن روز که زندگی عطر حضور تو گرفت،

                                                           لبهای مرا آتش حسرت بگداخت

                                                                              آنگه که لبانت بوسه از جام گرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:19  توسط آرش   | 

... و درخشان ...

صبح :

باز هم دیر بیدار شده ام ،از خانه که بیرون می زنم نم شرجی چنان به صورتم می خورد که تنها در لحظه ای تمام صورتم را عرق می پوشاند،ساعت ۱۰ است و دست راستم بفهمی نفهمی از آرنج تا کتف تیر می کشد... در آن شلوغی به فاصله ده دقیقه دو نفر آشنا را که سالهاست ندیده مشان را می بینم ،چه تغییر کرده اند... یک جای کار می لنگد...

ظهر :

فکر شیراز رهایم نمی کند،بی فایده تلاش می کنم جلو تصور خلاقم را که با بی رحمی تمام لحظه لحظه را برایم مجسم میکند و عذابم می دهد را بگیرم... بی فایده...

عصر :

...

غروب :

گهگاه مچ دست چپم را بو می کنم و چشم می بندم...

شب :

از دور شلوغی پیداست،قبل از ایستادن تاکسی بیرون می پرم و حلقه جمعیت را کنار می زنم،پسرکی روی زمین نشسته و صورتش غرق خون است،لباسهایش پاره پاره است و ناله می کند... داد می زنم چرا نبردیدش بیمارستان؟ کسی می گوید ماشین نبود، چرا با همین ماشین نبردیدش؟ روشن نمی شه...

تازه یادم به ماشینم می افتد و می بینمش که یک طرفش له شده ، ع را می بینم که به طرفم می آید و می گوید : آرش به خدا اصلا ندیدمش،نمی دونم از کجا اومد،شرمنده ام ، ماشینت رو داغون کردم...

باورم نمی شود این همه آدم که دور و بر صحنه تصادف ایستاده اند و بلند بلند نظرات کارشناسی شان را اعلام می کنند هیچ کدامشان به فکر بردن دو نفر موتور سوار زخمی به بیمارستان نیست...

نیمه شب :

دستها و لباسهایم خونی است ،از پرستاری که کنارم رد می شود می پرسم: خانم، دستشویی کجاست ؟ بر می گردد،نگاهم می کند و با چهره ای نگران می پرسد: آقا آرش،چی شده؟ چرا اینجایید؟چه اتفاقی افتاده؟ بهت زده نگاهش می کنم، ته چهره اش آشناست اما هر چه به ذهنم فشار می آورم... می گویم: چیزی نشده ،دو نفر تصادفی را  آوردم... می فهمد و با لبخندی محجوب می گوید : من نادیا هستم،نادیا ن دختر آقای ن ،همسایه قدیمی... پرت می شوم به سالهای دور،زمانی که خانه هایمان دیوار نداشت و تنها پرچینی کوتاه بود از شمشادهایی که گلهای سفید شیپور مانند داشتند، صدای بازی دخترکان حیاطمان را پر کرده،بوی شمشاد ها یک لحظه از بوی آزار دهنده بیمارستان جدایم می کند...

صبحدم :

تازه بر گشته ام پیش دوستان، همه بیدارند و منتظر و پرسان. فکر شیراز رهایم نمی کند و لحظه به لحظه عصبی تر و ناراحت تر می شوم... باید ناراحتی ام را پنهان کنم، شاد باشم و بخندم، وگرنه همه فکر می کنند به خاطر ماشینم ناراحتم... پس آبی به صورتم می زنم، به آینه نگاه می کنم،چند فحش بسیار زشت به خودم می دهم و با خنده می روم پیش بچه ها...

شاید حالا شیراز همه خوابند... 

شاید شیفت نادیا هم تمام شده و برگشته خانه...

آرنج و کتف راستم به شدت درد می کند،تیر می کشد و درد به گردنم هم می رسد... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:33  توسط آرش   | 

پاییز توسکانی...

دوباره خواندن کتابهای خوانده شده  لذت بخش است،به خصوص اگر آن کتاب "یک مرد "  اوریانا فالاچی باشد...

عجیب اوریانا فالاچی را دوست دارم و تحسین می کنم،رک گویی که گاه حس می کنی بیش از حد است و نترسی اش و به چالش کشاندن مصاحبه شونده ها به شکلی که به هیچ وجه نمی توانند از دادن پاسخ صریح طفره بروند... و همه اینها به پشتوانه بودن در متن مسائلی مانند جنگها و انقلابهایی که به آنها می پرداخت،به قول خودش : چه شبهایی را که در کنار سربازان در سنگر به صبح نرسانیدم...

"یک مرد" داستان سه سال زندگی اوست با "الساندرو پاناگولیس" قهرمان نهضت مقاومت یونان در دهه هفتاد که به مبارزه با دیکتاتوری نظامی پاپادوپولس پرداخت و ... جان خود را عاقبت در راه آزادی نهاد.

عنوان کتاب به بهترین وجهی انتخاب شده،اگر کلمه مرد را مترادف با جنس مذکر ندانیم و آن را مشخصه همه صفاتی که در ادبیات به "مردانگی " و یا " جوانمردی " مشهورند ، در نظر بگیریم...

"الساندرو پاناگولیس" قهرمانی است که یک تنه به پا می خیزد،آتشی می افروزد و به جرم آن به مرگ محکوم می شود،وحشیانه ترین شکنجه ها را که خواندنشان مو بر تن انسان سیخ می کند را تاب می آورد و زانو نمی زند و چنان در برابر شکنجه گرانش و تمام عذاب جسمی و روحی که بر او روا داشته اند می ایستد که خود آنها زبان به تحسینش می گشایند... ۵ سال شکنجه و زندان و با فشارهای بین المللی و برای جلوه بخشیدن به حکومت دیکتاتوری،آزاد می شود...

و به نظر من ،تراژدی تازه آغاز می شود... قدرت،قدرت تام و تمامی که هر لحظه به رنگی در می آید و هر لحظه در قالب یک ایدئولوژی گلوی آزادی انسانها را می فشارد،فریاد یک قهرمان تنها را بر نمی تابد...

قهرمانی که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست،از هیچ سویی حمایت نمی شود ،چرا که همه آنها را مانند هم می بیند،چه آنان که بر اریکه قدرتند و چه آنان که نیستند و می کوشند که در لوای مبارزه با دیکتاتوری،دیکتاتوری خود را برپا کنند...

اوریانا پس از آزادی او از زندان،به دیدارش می رود و چنان زندگی شان با هم پیوند می خورد که : گویی دو قطار از روبرو به هم برخورد کرده اند... (اوریانا در متن کتاب )

اگر می خواهید مفهوم واقعی آزادی، درد کشیدن و مقاومت کردن را بفهمید،بخوانیدش...

اوریانا فالاچی : خبرنگار و نویسنده ایتالیایی که با نوشتن زندگی، مرگ و دیگر هیچ در باره جنگ ویتنام به شهرت رسید و مصاحبه های او با دولتمردان دنیا از بهترین آثار قرن بیستم به شمار می رود.در مورد ایران،او با محمد رضا پهلوی،روح ا...خمینی و مهدی بازرگان مصاحبه کرده است.آثار او به فارسی ترجمه شده که می توان از زندگی ،مرگ و دیگر هیچ،یک مرد،نامه به کودکی که هرگز زاده نشد،مصاحبه با تاریخ،گفتگوها،پنه لوپه به جنگ می رود و ... نام برد.

یک مرد : اوریانا فالاچی،ترجمه پیروز ملکی،انتشارات امیرکبیر ۱۳۵۹

اخیرا این کتاب دوباره چاپ شده که سانسور فراوان دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 6:27  توسط آرش   | 

MAT

طنين خنده ات،

رویش شکوفه هاست

سيه آلوده شب را،

 رخت مهتاب...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:19  توسط آرش   | 

Echo

خیلی عطر و ادوکلن رو دوست دارم و هر دو سه ماه یک چیز رو استفاده می کنم،برای مواقع خاص مثل ایام عید یا یه مسافرت چند روزه هم یه ادوکلن تازه می گیرم...
این طور می شه که با بو کردن هر کدوم از شیشه هایی که الان نصفه نیمه اند،بلافاصله خاطرات تلخ و شیرینی برام زنده می شن که هر کدوم جزیی از زندگی ام بوده اند،اجزایی که رفته اند و دیگه برگشتنشون محاله...
به جز این خودم رو گول بزنم و باز هم چند روزی از اون عطری که خاطرات خوبی برام داشته استفاده کنم و فکر کنم که اون روزاست...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:14  توسط آرش   | 

چه بد کرداری ای چرخ...

دوست خوبی دارم که یک فروشگاه کتاب دارد،آشنایی مان از همان فروشگاهش شروع شد و ادامه یافت و همیشه بحث داریم راجع به کتابها،جامعه، مردم و سطح فرهنگی شهر... معمولا آخر هفته ها سری به او میزنم و یکی دو ساعتی را با هم می گذرانیم،بچه های انجمن شعر و داستان هم می آیند و  آنها هم هستند... در این برهوت،جای دنجی است برای ساعتی آرامش...

دراز کشیده ام و به صداهایی که از آشپزخانه می آید گوش می دهم،صداهایی که مفهومش اینست که کسی اینجا هست و تنها نیستم،خواهرم اینجاست و وجودش حس زندگی در این خانه است،صداهایی که مفهومش اینست که باید بهتر باشم و بهتر می شوم... دراز کشیده ام و به صداها گوش می دهم،صداهایی که شنیدنشان لذت بخش است...

موبایل زنگ می خورد و همان دوستم است،صدایش ناراحت است و گرفته،می پرسم اتفاقی افتاده؟ می گوید : آرش،کتابها سوختند... فروشگاه آتش گرفت و کتابها همه سوختند... لحظه ای خشک می شوم،از شدت ناراحتی گنگ می شوم،سکوت می کنم و صدایش را انگار از جایی دور می شنوم : ... ظهر بود،نبودم... بیشتر از آتش، آب آتش نشانی خرابشان کرده بود...

گویی نه تنها کتابها،که تمام اندیشه ها و افکار مستور در آنها سوخته بود برایم،تمام اشکها و لبخندها و رنجها و خوشی ها... تمام کسانی که با آنها زندگی کرده بودم،درد کشیده بودم،شاد زیسته بودم و عشق ورزیده بودم سوخته بودند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:25  توسط آرش   | 

ایران من...

جاده... جاده همیشه تسکینی بوده برایم... تنهایی،خیره به راه و غرق در فکر و خیال...

امروز در جاده بودم،جاده هایی که خوزستان را به فارس وصل می کنند،بهتر بگویم،همان یادگار    داریوش بزرگ،راه شاهی،شوش به تخت جمشید...

به داریوش اندیشیدم...

دوباره زاده شدم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط آرش   | 

بازی مهره ی شیشه ای...

۱ـ چند شب است که خوابهای آشفته می بینم... خوابهای مزخرفی که اثرشان هم در زمان دیدنش زجر آور است، هم پس از بیدار شدن...

۲ـ امیدوارم...

۳ـ امشب بعد از مدتها، دوستی را دیدم که مدتها بود ندیده بودمش... دوستی که داستان زندگی اش شهره خاص و عام شده بود... دوستی که گردباد زندگی او را چنان از اوج به زیر کشید که نزدیکترین ها هم از او بریدند... و من همیشه با شگفتی،با حیرت و ترس تنها نظاره می کردم و رهایش نمی کردم، نه تایید نه رد ... و سوالی که مدام روحم را آزار می داد و می دهد : آیا خود می خواست؟خودخواسته بود؟ یا ناگزیر؟ و به خودم فکر می کنم... دوباره  و دوباره...

۴ـ ده سال دیگر، چگونه ام؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:7  توسط آرش   | 

این روزها...

با بدتر شدن وضع و دورتر شدن از همه چیز و همه کس،هر چه بیشتر وابسته تنهایی خودم و افکار همیشگی و بی پایان و بی نتیجه ام می شوم،در گیر این که آخر به کجا خواهد انجامید این سودا؟

ولی جرقه هایی هم هست،ناگهانی و پر نور ... که لحظه ای همه جا را روشن می کند،چشم باز می کنی و دنیا را می بینی و تا مدتی به شوقش مستی...

و اگر این جرقه ها نبود،من هم نبودم...

سوال اینست :

جرقه ها نوید شعله ای فروزانند؟ آتشی همواره؟

یا...

 نفس های آخر آتشی به خاکستر نشسته؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:1  توسط آرش   |