تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

دوست خوبی دارم که یک فروشگاه کتاب دارد،آشنایی مان از همان فروشگاهش شروع شد و ادامه یافت و همیشه بحث داریم راجع به کتابها،جامعه، مردم و سطح فرهنگی شهر... معمولا آخر هفته ها سری به او میزنم و یکی دو ساعتی را با هم می گذرانیم،بچه های انجمن شعر و داستان هم می آیند و  آنها هم هستند... در این برهوت،جای دنجی است برای ساعتی آرامش...

دراز کشیده ام و به صداهایی که از آشپزخانه می آید گوش می دهم،صداهایی که مفهومش اینست که کسی اینجا هست و تنها نیستم،خواهرم اینجاست و وجودش حس زندگی در این خانه است،صداهایی که مفهومش اینست که باید بهتر باشم و بهتر می شوم... دراز کشیده ام و به صداها گوش می دهم،صداهایی که شنیدنشان لذت بخش است...

موبایل زنگ می خورد و همان دوستم است،صدایش ناراحت است و گرفته،می پرسم اتفاقی افتاده؟ می گوید : آرش،کتابها سوختند... فروشگاه آتش گرفت و کتابها همه سوختند... لحظه ای خشک می شوم،از شدت ناراحتی گنگ می شوم،سکوت می کنم و صدایش را انگار از جایی دور می شنوم : ... ظهر بود،نبودم... بیشتر از آتش، آب آتش نشانی خرابشان کرده بود...

گویی نه تنها کتابها،که تمام اندیشه ها و افکار مستور در آنها سوخته بود برایم،تمام اشکها و لبخندها و رنجها و خوشی ها... تمام کسانی که با آنها زندگی کرده بودم،درد کشیده بودم،شاد زیسته بودم و عشق ورزیده بودم سوخته بودند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:25  توسط آرش   | 

جاده... جاده همیشه تسکینی بوده برایم... تنهایی،خیره به راه و غرق در فکر و خیال...

امروز در جاده بودم،جاده هایی که خوزستان را به فارس وصل می کنند،بهتر بگویم،همان یادگار    داریوش بزرگ،راه شاهی،شوش به تخت جمشید...

به داریوش اندیشیدم...

دوباره زاده شدم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط آرش   | 

۱ـ چند شب است که خوابهای آشفته می بینم... خوابهای مزخرفی که اثرشان هم در زمان دیدنش زجر آور است، هم پس از بیدار شدن...

۲ـ امیدوارم...

۳ـ امشب بعد از مدتها، دوستی را دیدم که مدتها بود ندیده بودمش... دوستی که داستان زندگی اش شهره خاص و عام شده بود... دوستی که گردباد زندگی او را چنان از اوج به زیر کشید که نزدیکترین ها هم از او بریدند... و من همیشه با شگفتی،با حیرت و ترس تنها نظاره می کردم و رهایش نمی کردم، نه تایید نه رد ... و سوالی که مدام روحم را آزار می داد و می دهد : آیا خود می خواست؟خودخواسته بود؟ یا ناگزیر؟ و به خودم فکر می کنم... دوباره  و دوباره...

۴ـ ده سال دیگر، چگونه ام؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:7  توسط آرش   | 

با بدتر شدن وضع و دورتر شدن از همه چیز و همه کس،هر چه بیشتر وابسته تنهایی خودم و افکار همیشگی و بی پایان و بی نتیجه ام می شوم،در گیر این که آخر به کجا خواهد انجامید این سودا؟

ولی جرقه هایی هم هست،ناگهانی و پر نور ... که لحظه ای همه جا را روشن می کند،چشم باز می کنی و دنیا را می بینی و تا مدتی به شوقش مستی...

و اگر این جرقه ها نبود،من هم نبودم...

سوال اینست :

جرقه ها نوید شعله ای فروزانند؟ آتشی همواره؟

یا...

 نفس های آخر آتشی به خاکستر نشسته؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:1  توسط آرش   | 

قصد داشتم پستی درباره روز مادر و زن بنویسم و ... ولی نتونستم... نتونستم بنویسم.... فقط :

دختران، زنان و مادران این سرزمین،سربلند باشید و پیروز،روزتان خجسته ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:52  توسط آرش   | 

حدود دو ماه پیش در کمال بهت و حیرت از طریق مجله سر آشپز فهمیدم که استاد نجف دریابندری* کتابی درباره آشپزی** تالیف کرده اند که آن طور که گفته بودند بهترین و کامل ترین کتاب آشپزی به زبان فارسی است،کمی راجع بهش پرس و جو کردم و فهمیدم که کتابی است که باید دید و بیشتر مشتاق بودم که بفهمم چرا و چطور استاد دریابندری کتاب آشپزی نوشته اند؟ با آن ترجمه های عالی و بی نقص از آثار ادبی همینگوی،فاکنر،تواین و دیگران و نیز آثار فلسفی مانند تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل و ... و بسیاری مقالات و تحقیق و ... که دو تا از کتابهایی که واقعا عاشقشون هستم و از مورد علاقه ترین کتابهام هستند،وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا ترجمه ایشان هستند...

دیروز عاقبت کتاب رو خونه یکی از دوستان پیدا کردم و بدون توجه به غرغرهای خانمش که می گفت کتابم رو نبر و غرغرهای خودش که می گفت آرش تو الان می ری و این پوست منو می کنه ! کتاب رو که دوجلد بزرگ بود برداشتم بردم...

امروز ظهر شروع کردم به خوندن و ... چه باور کنید و چه نکنید،چنان عالی بود و چنان خارج از تصور من ـ که با دید یه کتاب دستور آشپزی نگاش می کردم ـ که از شدت شوق بلند شدم و تو خونه شروع کردم به راه رفتن و تند تند قدم زدن ! از خوشحالی این که کتابی دستمه که بسیار بهم خواهد آموخت... اما جریان چی بود؟ مختصرا می گم و دیگر خود دانید...

قبل از رسیدن به دستورات پخت غذا،استاد بر این کتاب ۱۹۷ صفحه،بله،۱۹۷ صفحه مقدمه نوشته است... که شامل جواب سوال من و خیلی های دیگر که چرا ایشان همچه کتابی نوشته اند،نحوه نگارش کتاب،ارتباط نقاشی با آشپزی،خاطرات زندان،تاریخ آشپزی،سبکهای اصلی،آشپزی ملل،لوازم آشپزخانه و کلی مطلب دیگر و همه با نثری که واقعا بی نظیر است و لغات معادل ساخته خود استاد مانند یخ بند به جای فریزر و رندیده به جای رنده شده... و همگی دقیق و کاملا بر مبنای مطالعه و تحقیق وتجربه عملی...  و بعد دستورات پخت هستند که چنان شیوا و زنده و با روح نوشته شده اند که کاملا فراتر از یک دستور پخت صرف هستند و بیشتر شبیه توصیف یک منظره طبیعی یا تابلو نقاشی با تفسیر و توضیح راوی اند... که شامل تاریخچه هر غذا و خاستگاه آن،ریشه لغوی نام،و هر چیز دیگری که شایسته نوشتن در مورد آن بوده... فرهنگ بزرگ و کاملی درباره مواد غذایی و شیوه های پخت آنها در ایران و دیگر کشورها به بهترین شکل ممکن در دوجلد و نزدیک به دوهزار صفحه...

در حال حاضر در حال خوندنش هستم نه به عنوان کتاب آشپزی بلکه به عنوان یه رمان جذاب و خوندنی و سرشار از اطلاعات که پره از مسائلی که ظاهرا باید بی ربط باشند : ایالات مختلف اسپانیا و اینکه چه مردمی دارند،فرهنگ ژاپنیها، چگونه فرهنگ ایرانی خودش رو به مغولهای وحشی تحمیل کرد و تقلید عباسیان و امویان از دربار ساسانی...

فقط می تونم بگم بخونیدش ... و هزاران درود بر استاد "نجف دریابندری"

 

 

* نجف دریابندری،متولد  ۱۳۰۸ آبادان،مترجم،بیشترین شهرت ایشان به واسطه ترجمه ادبیات معاصر آمریکا مانند آثار همینگوی،فاکنر،دکتروف،مارک تواین و نیز آثار برتراند راسل است.

** نام کامل کتاب : "کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز" نوشته نجف دریابندری با همکاری همسرش خانم فهیمه درستکار، نشر کارنامه،آخرین قیمتی که به دست آوردم ۳۹۰۰۰تومان بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:54  توسط آرش   | 

سالهاست در رابطه با رفتارهایم تنها قاضی را "وجدانم" می دانم.وجدانی که اخلاق گرا،سخت گیر و رک است.با این که قضاوت دیگران ـ ناگزیر ـ خوشحال و یا ناراحتم می کند،اما در هر دو حالت تنها خوشحالی و یا ناراحتی واقعی هنگام تنها شدن با خودم و گفتگوهای درونی است و آن وقت است که می فهمم "درست" بوده ام یا نه؟و این وجدان نه تنها در مورد مسائل روزمره قاضی است بلکه در مورد مسائل کلی و اصلی و آنچه که باید بکنم و نباید، تصمیم گیرنده است و فرمان دهنده.اوست که تنها عاملی است که بر اساس گفته اش سالهاست تصمیم گرفته ام و عمل کرده ام، نه دستورات عقل،دین،عرف و ...

و هیچ مشکلی هم نبود...

مدتی است به چالشی سخت افتاده ایم با هم. سخت... با توجه به نسبی بودن اخلاق،دارم به جنبه ی بارزی از خصوصیات این وجدان شک می کنم... که آیا درست است یا نه؟ که آیا این آموزه های غلط دوران کودکی که بر پایه دین و عرف جامعه بنا شده و به خورد ما می رفت باعث این گونه نگرش و قضاوت است یا که نه ؟ که اینچنین زندگی را ـ بهتر بگویم تصمیم گیری را ـ  به من سخت کرده و به مرز جنونم کشانده؟

کاش پیرو عقل بودم،کاش پیرو دین بودم،کاش پیرو عرف بودم... تا به لحظه ای تمام قانونهایشان را می شکستم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط آرش   | 

پنج شنبه تصمیم گرفتم جمعه رو طبق معمول جمعه های تابستون نرم با دوستان شنا و بمونم خونه و یه کم مرتب کنم لباسها و کتابها و کامپیوتر و ماشین رو... دوستان که رنجیدند و منم هم موندم که کارا رو انجام بدم...

برای شروع پیرهن هام رو آوردم که اتو کنم که یه دفعه یادم به موردی افتاد و رفتم کتاب "نبرد من " هیتلر رو بعد از کلی گشتن پیدا کردم و بیست دقیقه ای گیرش بودم تا چیزی که می خواستم پیدا شد و بعدش هم کرم خوندن همیشگی ام به جونم افتاد و تا رضایت دادم یک ساعتی گذشت ... برگشتم سر پیرهن ها... عکس دختر خاله ام رو کنار میز دیدم و یادم افتاد که انگار دیروز بود که شش ماهش بود و بهش می گفتیم کوکی و الان اول دبیرستانه و رفتم تو فکر... شاملو و شجریان  داشتند رباعیات خیام رو می خوندند و با اونا هم یه مدت گیر بودم...حس خوبی نداشتم بعد اون و رفتم که کمی ماهواره ببینم که سرحال بیام ،اونجا هم باز غرق فکر و خیال شدم عجیب  و دو ساعتی هم اونجا گذشت... بعد دوباره تا خواستم اتو کنم یادم اومد که برای شام بابا هیچی درست نکردم... در حین غذا پختن هم فکر و خیال رهام نکرد...

شب شد و هیچ کاری نکرده بودم به جز فکر و خیال...

رفتم دراز کشیدم و رفتم تو فکر و خیال...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:25  توسط آرش   | 

آرام نزدیک می شود و نزدیکتر،عطر تنش در برم گرفته و مسحورم می کند و بازی لبهایش کلماتیست که در پس آنها دعوت است به دنیایش،دنیایی پر از رمز و رازهایی گشودنی،شگفت ،سرزنده و آتشین...فریبی ازلی...

گندم زاران،تپه ها،دره ها و دشت را می گذرم و نفس زنان به قله می رسم...

آسمان دور است... و من در آرزویش...

چشم می بندم... جسم و جان همدلند...

روی تکه کاغذی چیزی می نویسم، تا می کنم و می سرانم به طرفش،برقی پیروزمندانه در نگاهش است... مدئای افسونگر... دست پیش می آورد، اغواگر و آرام ناخن به دستم می کشد و کاغذ را می رباید... 

بیرون می آیم،مهتاب به وسعت آسمان می درخشد...  می روم... نمی خواهم وقتی کاغذ را می گشاید آنجا باشم :

در "دل" ندهم ره پس از این مهر بتان را    مهر لب "او" بر در این خانه نهادیم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:40  توسط آرش   | 

ذهنم آشفته و مغشوش است و با نهایت توانم در حال فکر کردن هستم که پاسخی بیابم که چه باید بکنم؟ امید به هیچ کمکی نیست چرا که هیچ کس نمی داند دردم چیست... و پاسخی که می دانم وجود ندارد و تنها گذر زمان است که پاسخم را خواهد داد، پاسخی که اگر دلخواهم نباشد،زندگی ام را تمام باخته ام... 

و وقتی به بدترین حال می رسم و همه چیز سیاه می زند، به "ویکتور خارا " می اندیشم...              نکند دغدغه هایم حقیر باشند؟

اما نه،نیستند،نمی توانند،نمی توانند حقیر باشند...

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط آرش   |