تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

دوش...

کنار اروند ایستاده بودم و سر و صدای مرغان دریایی بلندتر از همیشه به گوشم می رسید،سنگریزه کوچکی با نوک کفشم تکان می خورد.

و راه حل،نوشیدن زیاد است،خیلی زیاد،

و بهتر است که دو نوع مشروب باشد،

تا اثرش گیجت کند،گنگت کند،کورت کند...

نوشیدم،زیاد،خیلی زیاد...

گیج شدم،گنگ شدم،کور شدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط آرش   | 

دوش...

"نباید ها" را برگزیدم،

پس از "شهاب" .

شوره زار ترک خورده را،

آرزویی نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط آرش   | 

دوش...

بر آستانه "باید ها و نباید ها" ایستاده ام،

"مهتاب" کورکننده می درخشد،

زمین در کار رویش است،

بهار خواهد شد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:21  توسط آرش   | 

عامه

خیابانها و کوچه ها پر از تراکت های تبلیغاتی است.نوجوان ۱۴-۱۳ ساله ای چند تا کارت را از شیشه ماشین داخل می اندازد وچند متر پایین تر مرد میانسالی نیز...

خنده ام می گیرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:1  توسط آرش   | 

...

...

...

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط آرش   | 

چه بر سر ما رفت...

عید نزدیک است و دوباره می بینمش... دوباره روبرویش خواهم نشست و به سلامتیش خواهم نوشید،دوباره به قامتش که انبوه رنجها نتوانسته خمش کند،به چین و چروک های صورتش و سبیل پرپشتش که گذر سالها تنها سپیدش کرده و نه کوچکتر،خواهم نگریست... به اصرار قفل سکوتش را خواهم شکست و با او به سالهای پنجاه خواهم رفت ... به کنار یارانی که تنها اندکی از آنها مانده اند...به مبارزات و پیروزیها و شکستها... به دستگیر شدنها و شکنجه ها و زندانها... و باز مقاوم ماندن ها ...

...

...

...

و پرسشی بزرگ،دوباره و دوباره،خواب از چشمم می رباید...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:38  توسط آرش   | 

رهایی

۱۸ ساله بودم که همزمان با گرفتن دیپلم پیش دانشگاهی رفتم سر کار و از ۸ صبح تا ۷ شب در قسمت امور مالی یک شرکت وابسته به صنایع پتروشیمی مشغول شدم (سال ۷۵) و با قبول شدن سال بعد در دانشگاه و رشته مهندسی شیمی،پیش بینی همه این بود که دیگه تا آخر در همون شرکت باقی خواهم موند و با گرفتن مدرک مهندسی و انتقال به بخش عملیات صنعتی،هر روز صبح به سر کار خواهم رفت و در پایان ماه حقوق خواهم گرفت و مثل خودشان خواهم شد ، با همه دروغها و حسادتها و شایعه پراکنی ها و زندگی ماشین وارشان...

اما من نه می خواستم و نه می توانستم مثل آنها باشم و به همین دلیل وجود من باعث مزاحمت برای آنها و کارهایشان بود و بدتر اینکه هیچ چیز نمیتوانست رامم کند: قطع اضافه کار و پاداش ،توبیخ بی دلیل و ندادن مرخصی حتی در زمان امتحانات دانشگاه باعث نمی شد که به رویشان لبخند بزنم و با دیدن هر مدیری تا کمر خم شوم.... ولی به جبر زندگی،آنها مرا تحمل می کردند و من آنها را...

بعد از ۴ سال یک روز صبح کارام رو به همکارم تحویل دادم استعفا نامه ام رو نوشتم و اومدم بیرون.رفتم دانشگاه و اونجا هم انصراف دادم .

ساعت حدودا ۱۱ صبح بود ، خیابونا شلوغ بود و بچه ها دست در دست مادراشون با چشمهای کنجکاو به همه جا نگاه می کردند و هر چیز برای اونا یه دنیای تازه بود... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:50  توسط آرش   | 

به درخواست افرا برای همه ...

کتابهایی که خریدم:

گزارش به خاک یونان    کازانتزاکیس

تونل                         ارنستو ساباتو

قطار به موقع رسید     هاینریش بل

عقاید یک دلقک         "

ژه                           کریستیان بوبن

گور به گور                فاکنر

عناصر داستان          رابرت اسکولز

کجا ممکن است پیدایش کنم       هاروکی موراکامی

فرانی و زویی           سالینجر

تی صفر                 ایتالو کالوینو

بارون درخت نشین   "

مرگ قسطی          لویی فردینان سلین

دسته دلقک ها       "

وانهاده                  سیمون دوبووار

بهشت گمشده      جان میلتون

چه گوارا،چهره یک انقلابی      فرناندو دیه گو گارسیا/اسکار سولا

برادران کارامازوف    داستایفسکی       (باورتان می شود تا به حال نخوانده امش؟ )          

ایران در زمان ساسانیان     آرتور کریستنسن  

بادبادک باز                      خالد حسینی    

و امروز هم یه سری دیگه کتاب می رسه که برم ببینم چه چیزی گیرم میاد ...

اما کتابهایی که می خواستم و نبود:

 در جستجوی زمان از دست رفته    پروست

برفهای کلیمانجارو                        همینگوی

کوهستان جادو                           توماس مان

خانواده تیبو                                گارتن

مائده های زمینی و...                   ژید

قلعه مالویل                                روبر مرل

خزه                                          کالدول

در غرب خبری نیست                   رمارک

و کلی دیگر...

و کتابی که دو سه هفته پیش خریدم به نام "پرده جهنم " اثر نویسنده ژاپنی ریونوسکه اکتاگاوا که مشتمل است بر ۴ داستان کوتاه و  عجیب جذبم کرد و به خصوص داستان "کاپا" که قابل تعمق بود...و توصیه می کنم به دوستانی نخونده اند اون رو،حتما بخونند...

و هیچ چیز بیشتر از این خوشحالم نمی کنه که کتاب بهم معرفی کنید...

            

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:36  توسط آرش   | 

چه بناممش؟

پنجشنبه گذشته،در حال رانندگی با سرعت خیلی کم بودم که به یه دوچرخه ای خوردم،خیلی آهسته.ولی افتاد،چیزیش نشده بود فقط کنار زانوش خراشیده شده بود و می گفت کمی درد داره،همسن و سال خودم بود  ۹-۲۸ ساله و از اون بچه های ساده و آروم به نظر می رسید...             هر چه اصرار کرد که نیازی به بیمارستان نیست،بردمش و عکس گرفتیم از پاش و مشکلی            نداشت و دوچرخه اش رو گذاشتم صندوق و رسوندمش خونه،بعد از اینکه کلی معذرت خواهی          کرد که وقتم رو گرفته،رفت و من رو تو شرمندگی باقی گذاشت...   

از شبش تا الان دقیقا همونجای پام درد  گرفته... یه درد کم و مداوم... 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط آرش   | 

نمایشگاه کتاب

... و در آنجا داستایفسکی بود و زوربای یونانی بود و هسه بود و نویسنده ای بود که کنار کتابش نشسته بود و نگهبان بود و موهایش آشفته بود و پیپ دستش نبود و دختری بود که عجیب زیبا بود و ظریف بود و دیدنش بین کتابها چقدر خوب بود و کاش آن کتابها دستش نبود و بچه های دبستانی بودند و مردی بود که پشت کتابها را نگاه میکرد و خیلی چیزهای دیگر بود ...

 و من تا شنبه حتما کارت تخفیف پیدا خواهم کرد و در جستجوی زمان از دست رفته خواهم خرید و خانواده تیبو و اگر باشد کوهستان جادو و برفهای کلیمانجارو را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:38  توسط آرش   | 

حکایت نی زن و دخترک بنزین فروش

تنها تلنگری کافی بود تا دیوار فرو بریزد و هر آنچه پنهان کرده بودم یکباره سر برآورد و نیرومند تر از همیشه،زندگی ام را در دست بگیرد،تکه های رویا را به جای آن بنشاند و با پاک کردن مرزهای واقعیت و خیال بیش از یک هفته از همه چیز  ـ کار ،خانواده ،دوستان ـ جدایم کند و با وجود اینکه می دانستم امیدی نیست ، تنها با افکارم سرگشته و حیران،آواره جاده ها شوم...

...

...

کنار چند بشکه بنزین ایستاده بود، ۸-۷ ساله می نمود و با چشمان سبزش پرسشگر و خیره نگاهم  می کرد،پرسیدم لیتری چند؟ بلافاصله و با صدای زنگدار و کودکانه اش گفت بالای ۱۰ لیتر ،لیتری ۴۰۰ .حاضر جوابی و زیبایی اش جلبم کرد،پیاده شدم و گفتم ۲۰ لیتر که دوید و یک بشکه ۱۰ لیتری که برای دستان کوچکش بار سنگینی بود به زحمت آورد و هر چه اصرار کردم نگذاشت کمکش کنم و خود با علاقه غیر معمولی بنزینها را به باک ریخت و ۱۰ لیتر بعدی را هم .اسمش را پرسیدم که گفت بهناز و عجیب حس می کردم که مدرسه نمی رود و حدسم درست بود و وقتی پرسیدم چرا؟خودت نرفتی یا بابات نذاشت بری؟ رویش را کمی برگرداند و و تمام تلاشش را کرد که متوجه شرم اش از دروغ گفتن نشوم و با صدای لرزانی گفت : خودم نخواستم برم... معنی شوق و علاقه اش به کار کردن را فهمیدم...دنبال خودش می گشت،دنبال هویتی که از او گرفته بودند،دنبال دختر مدرسه ای یی که نگذاشته بودند باشد...و این تنها راهش بود و با عزت نفسی ستودنی...

...

...

بهناز آجرها را یکی یکی به دستم داد، دیوار را ساختم، صورت ۵-۴ روز اصلاح نشده را شش تیغه کردم و با لباسهای اتو کشیده برگشتم به زندگی... 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:38  توسط آرش   |