تبليغاتX
آی... نی زن ...

آی... نی زن ...

پراکنده هایی از روزها و شبها

عاشقانه ها...

رهای عزیز خواسته بود که یه رمان عاشقانه بهش معرفی کنم،این باعث شد که به عاشقانه هایی که خوندم فکر کنم،اولینی که به ذهنم اومد "فرمانده شیپورچیان" و "تس" از توماس هاردی بود،و بعد "عشق سالهای وبا" از مارکز و "ویکتوریا " از کنوت هامسون و "سه داستان عاشقانه" ایوان تورگنف و "رز طلایی" و داستان دیگری که هر چه به ذهنم فشار می یارم اسمش یادم نمیاد از کنستانتین پائوستوفسکی و "گتسبی بزرگ" از اسکات فیتز جرالد و خیلی های دیگر که از گوشه و کنار ذهنم الان هی دارن سرک می کشن و می خوان اسمشون رو بیارم ... ولی لازمه که بگم اینهایی که اسم آوردم هر کدوم به دلیل خاصی تو ذهنم موندن و همیشه به یادشون هستم گرچه ممکنه که بعضی از اونا من جمله گتسبی بزرگ اصلا به دلایل دیگه یی معروف باشند و صدها معنای دیگه از اونا برداشت بشه ولی به این خاطر که هر کدوم جنبه خاصی از عشق رو مد نظر داشتن و به اون جنبه پرداختن، من عاشقانه خطابشون می کنم و به یادشون دارم... که تنها با خوندنشون و عمیق بهشون نگاه کردن معلوم میشه چه جنبه یی رو می گم و چرا...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:33  توسط آرش   | 

شبانه ها...

همه خوابند و دخترک پاورچین به سراغ گوشه دلخواهش می رود،کنج نشیمن،روبروی آکواریوم...

می نشیند و به صدای وزوز خفه پمپ و قل قل حبابهای هوا  گوش می دهد،صدای آرامش بخشی که تا عمق وجودش نفوذ می کند و تمام ناخواسته ها را در زمزمه نوازشگرش محو می کند...دخترک مهتابی آکواریوم را روشن می کند و بازی نور شروع می شود،نور سرد و سفیدی که با ورودش به آب،هر پرتو اش رنگی می گیرد و رقصی...و ماهیها که گویی خواب نبوده اند...دخترک،غرق در جذبه به شیشه روبرویش خیره شده،به رقص ماهیها،به چرخیدنشان، به عاشقانه هایشان، به تلالو حبابهای درخشان که تند و تند بالا می آیند و می ترکند، به حرکت آرام برگهایی که سبز ـ آبی اند ... دخترک عاشق این لحظات است لحظاتی که تنها نگاه می کند،بی هیچ فکری،هیچ فکری...تنها غرق در تماشای بازی نور و صدا و رقص ماهیها،و تنها در این لحظات است که روح پرتلاطمش آرام می گیرد...

دخترک کتابی را که همراهش آورده باز می کند و شروع می کند به خواندن...زیر نور آکواریوم،زیر نوری که لابلای برگهای گیاهان آبی می شکند،با رقص ماهیها تکان می خورد و روی صورت دخترک سایه روشن می سازد،سایه روشن هایی که با حالتهای چهره دخترک که با کتاب یکی شده تغییر می کنند، سایه روشن هایی که روی صورت دخترک،گویی تصویر داستانی هستند که می خواند...

...

...

دخترک خواب است اما یوهانس و ویکتوریا* رهایش نمی کنند،دخترک لبخند می زند،در خواب...

 

 

خواندن جمله ای در وبلاگ دوست بسیار عزیزی باعث نوشتن این پست شد... ممنون از او به خاطر بودنش... 

* قهرمانان کتاب "ویکتوریا" اثر کنوت هامسون.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط آرش   | 

نی زن و عید...

دیروز وقتی خواهرانم سوار قطار شدند و رفتند سر درس و دانشگاه شان،همه چیز تمام شد و انگار با یک اردنگی محکم پرت شدم به واقعیت.

واقعیتی که از ۲۸ اسفند چشمم را به رویش بسته بودم و با پررویی هر چه تمام تر گذاشته بودم فارغ از هر چیز ،بیش از دو هفته را مانند کودکی تنها به آنچه دوست دارم بپردازم و یکسره فقط آن  "من درونی " باشم... وسط هیاهوی یک فامیل ۵۰ نفره که هر جای ایران بودند آهنگ جنوب کرده بودند که آنها هم مثل من ـ کم و بیش ـ چند روزی را خوش بگذرانند ،غلت بزنم،صبحها بر خلاف همیشه زود از خواب بیدار شوم و با داد و بیداد و آواز خواندن و شوخی همه را از خواب بیدار کنم و برنامه روز را دیکته کنم بهشان و همیشه هم در اوج شلوغی رهاشان کنم و بروم دنبال کارهای خودم ... شب تا هر وقت که دلم می خواست کتاب بخوانم و زیر نور مهتابی که بی دریغ می درخشید زندگی کنم ...

عیدی که روزهایش به کوه و صحرا رفتن می گذشت و شبهایش به مهمانی و جشن،عیدی که آبشار سپیدان داشت و لاله واژگون و شوریدگی و کوه جادو، تمام شد و تنها خاطره ها و عکسهایش ماند، عکسهایی که نمی دانم سالها بعد با نگاه کردن به آنها، آیا نخواهم گفت کاش آنوقت اینگونه می کردم و آنگونه نمی کردم...

 

پ.ن ۱ - جدای از سرما خوردگی فعلی، سرحال ،شاد و امیدوار دارم سال جدید رو شروع می کنم البته از شنبه آینده !

پ.ن ۲- چند تایی عکس هست که اگر شد می ذارم اینجا که ببینید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:46  توسط آرش   | 

دوباره...

...و یادمان باشد دوباره مبارزه کنیم و بجنگیم و فارغ از دغدغه ی بردن یا باختن،تنها تسلیم نشویم و نگذاریم تمام آنچه که در یک کلمه "ناخواسته ها " خلاصه اش می کنم،شور و شوق و امیدمان را بگیرند و زنده بودن و مرده بودنمان را برابر کنند و به پوچی برسانندمان،استوار بایستیم و فراتر از پیشرفت و پسرفت مالی ،تحصیلی، شغلی یا اجتماعی،دلخوش به این باشیم که دروغ نمی گوییم،انسانها را برابر می دانیم،با خنده کودکی شاد می شویم و دوستان خوبی داریم... شاد باشید دوستان عزیزم و نوروزتان پیروز... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط آرش   |