سالهاست در رابطه با رفتارهایم تنها قاضی را "وجدانم" می دانم.وجدانی که اخلاق گرا،سخت گیر و رک است.با این که قضاوت دیگران ـ ناگزیر ـ خوشحال و یا ناراحتم می کند،اما در هر دو حالت تنها خوشحالی و یا ناراحتی واقعی هنگام تنها شدن با خودم و گفتگوهای درونی است و آن وقت است که می فهمم "درست" بوده ام یا نه؟و این وجدان نه تنها در مورد مسائل روزمره قاضی است بلکه در مورد مسائل کلی و اصلی و آنچه که باید بکنم و نباید، تصمیم گیرنده است و فرمان دهنده.اوست که تنها عاملی است که بر اساس گفته اش سالهاست تصمیم گرفته ام و عمل کرده ام، نه دستورات عقل،دین،عرف و ...
و هیچ مشکلی هم نبود...
مدتی است به چالشی سخت افتاده ایم با هم. سخت... با توجه به نسبی بودن اخلاق،دارم به جنبه ی بارزی از خصوصیات این وجدان شک می کنم... که آیا درست است یا نه؟ که آیا این آموزه های غلط دوران کودکی که بر پایه دین و عرف جامعه بنا شده و به خورد ما می رفت باعث این گونه نگرش و قضاوت است یا که نه ؟ که اینچنین زندگی را ـ بهتر بگویم تصمیم گیری را ـ به من سخت کرده و به مرز جنونم کشانده؟
کاش پیرو عقل بودم،کاش پیرو دین بودم،کاش پیرو عرف بودم... تا به لحظه ای تمام قانونهایشان را می شکستم...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط آرش
|
پنج شنبه تصمیم گرفتم جمعه رو طبق معمول جمعه های تابستون نرم با دوستان شنا و بمونم خونه و یه کم مرتب کنم لباسها و کتابها و کامپیوتر و ماشین رو... دوستان که رنجیدند و منم هم موندم که کارا رو انجام بدم...
برای شروع پیرهن هام رو آوردم که اتو کنم که یه دفعه یادم به موردی افتاد و رفتم کتاب "نبرد من " هیتلر رو بعد از کلی گشتن پیدا کردم و بیست دقیقه ای گیرش بودم تا چیزی که می خواستم پیدا شد و بعدش هم کرم خوندن همیشگی ام به جونم افتاد و تا رضایت دادم یک ساعتی گذشت ... برگشتم سر پیرهن ها... عکس دختر خاله ام رو کنار میز دیدم و یادم افتاد که انگار دیروز بود که شش ماهش بود و بهش می گفتیم کوکی و الان اول دبیرستانه و رفتم تو فکر... شاملو و شجریان داشتند رباعیات خیام رو می خوندند و با اونا هم یه مدت گیر بودم...حس خوبی نداشتم بعد اون و رفتم که کمی ماهواره ببینم که سرحال بیام ،اونجا هم باز غرق فکر و خیال شدم عجیب و دو ساعتی هم اونجا گذشت... بعد دوباره تا خواستم اتو کنم یادم اومد که برای شام بابا هیچی درست نکردم... در حین غذا پختن هم فکر و خیال رهام نکرد...
شب شد و هیچ کاری نکرده بودم به جز فکر و خیال...
رفتم دراز کشیدم و رفتم تو فکر و خیال...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:25  توسط آرش
|
آرام نزدیک می شود و نزدیکتر،عطر تنش در برم گرفته و مسحورم می کند و بازی لبهایش کلماتیست که در پس آنها دعوت است به دنیایش،دنیایی پر از رمز و رازهایی گشودنی،شگفت ،سرزنده و آتشین...فریبی ازلی...
گندم زاران،تپه ها،دره ها و دشت را می گذرم و نفس زنان به قله می رسم...
آسمان دور است... و من در آرزویش...
چشم می بندم... جسم و جان همدلند...
روی تکه کاغذی چیزی می نویسم، تا می کنم و می سرانم به طرفش،برقی پیروزمندانه در نگاهش است... مدئای افسونگر... دست پیش می آورد، اغواگر و آرام ناخن به دستم می کشد و کاغذ را می رباید...
بیرون می آیم،مهتاب به وسعت آسمان می درخشد... می روم... نمی خواهم وقتی کاغذ را می گشاید آنجا باشم :
در "دل" ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب "او" بر در این خانه نهادیم...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:40  توسط آرش
|
ذهنم آشفته و مغشوش است و با نهایت توانم در حال فکر کردن هستم که پاسخی بیابم که چه باید بکنم؟ امید به هیچ کمکی نیست چرا که هیچ کس نمی داند دردم چیست... و پاسخی که می دانم وجود ندارد و تنها گذر زمان است که پاسخم را خواهد داد، پاسخی که اگر دلخواهم نباشد،زندگی ام را تمام باخته ام...
و وقتی به بدترین حال می رسم و همه چیز سیاه می زند، به "ویکتور خارا " می اندیشم... نکند دغدغه هایم حقیر باشند؟
اما نه،نیستند،نمی توانند،نمی توانند حقیر باشند...
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط آرش
|
روزها در پی هم سپری می شوند و رویاهای ناشناخته همدم شبها...
سختی صبح از خواب برخاستن،
یک نفس تا شب تقلا داشتن،
شامگاهان شادی نزد دوستان یافتن،
ساغر می در کنار و از غم کاستن،
اندکی آسودن و اندکی دل باختن،
...
...
...
تا زمان سر به بالین بگذاشتن،
چشم بر هم داشتن و رویا پرداختن،
بذر امید تو را در دل کاشتن،
رویش آن را تمنا داشتن...
آرش
اسفند ۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:18  توسط آرش
|