این روزها...
با بدتر شدن وضع و دورتر شدن از همه چیز و همه کس،هر چه بیشتر وابسته تنهایی خودم و افکار همیشگی و بی پایان و بی نتیجه ام می شوم،در گیر این که آخر به کجا خواهد انجامید این سودا؟
ولی جرقه هایی هم هست،ناگهانی و پر نور ... که لحظه ای همه جا را روشن می کند،چشم باز می کنی و دنیا را می بینی و تا مدتی به شوقش مستی...
و اگر این جرقه ها نبود،من هم نبودم...
سوال اینست :
جرقه ها نوید شعله ای فروزانند؟ آتشی همواره؟
یا...
نفس های آخر آتشی به خاکستر نشسته؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:1  توسط آرش
|
