چه بد کرداری ای چرخ...
دراز کشیده ام و به صداهایی که از آشپزخانه می آید گوش می دهم،صداهایی که مفهومش اینست که کسی اینجا هست و تنها نیستم،خواهرم اینجاست و وجودش حس زندگی در این خانه است،صداهایی که مفهومش اینست که باید بهتر باشم و بهتر می شوم... دراز کشیده ام و به صداها گوش می دهم،صداهایی که شنیدنشان لذت بخش است...
موبایل زنگ می خورد و همان دوستم است،صدایش ناراحت است و گرفته،می پرسم اتفاقی افتاده؟ می گوید : آرش،کتابها سوختند... فروشگاه آتش گرفت و کتابها همه سوختند... لحظه ای خشک می شوم،از شدت ناراحتی گنگ می شوم،سکوت می کنم و صدایش را انگار از جایی دور می شنوم : ... ظهر بود،نبودم... بیشتر از آتش، آب آتش نشانی خرابشان کرده بود...
گویی نه تنها کتابها،که تمام اندیشه ها و افکار مستور در آنها سوخته بود برایم،تمام اشکها و لبخندها و رنجها و خوشی ها... تمام کسانی که با آنها زندگی کرده بودم،درد کشیده بودم،شاد زیسته بودم و عشق ورزیده بودم سوخته بودند...