... و درخشان ...
صبح :
باز هم دیر بیدار شده ام ،از خانه که بیرون می زنم نم شرجی چنان به صورتم می خورد که تنها در لحظه ای تمام صورتم را عرق می پوشاند،ساعت ۱۰ است و دست راستم بفهمی نفهمی از آرنج تا کتف تیر می کشد... در آن شلوغی به فاصله ده دقیقه دو نفر آشنا را که سالهاست ندیده مشان را می بینم ،چه تغییر کرده اند... یک جای کار می لنگد...
ظهر :
فکر شیراز رهایم نمی کند،بی فایده تلاش می کنم جلو تصور خلاقم را که با بی رحمی تمام لحظه لحظه را برایم مجسم میکند و عذابم می دهد را بگیرم... بی فایده...
عصر :
...
غروب :
گهگاه مچ دست چپم را بو می کنم و چشم می بندم...
شب :
از دور شلوغی پیداست،قبل از ایستادن تاکسی بیرون می پرم و حلقه جمعیت را کنار می زنم،پسرکی روی زمین نشسته و صورتش غرق خون است،لباسهایش پاره پاره است و ناله می کند... داد می زنم چرا نبردیدش بیمارستان؟ کسی می گوید ماشین نبود، چرا با همین ماشین نبردیدش؟ روشن نمی شه...
تازه یادم به ماشینم می افتد و می بینمش که یک طرفش له شده ، ع را می بینم که به طرفم می آید و می گوید : آرش به خدا اصلا ندیدمش،نمی دونم از کجا اومد،شرمنده ام ، ماشینت رو داغون کردم...
باورم نمی شود این همه آدم که دور و بر صحنه تصادف ایستاده اند و بلند بلند نظرات کارشناسی شان را اعلام می کنند هیچ کدامشان به فکر بردن دو نفر موتور سوار زخمی به بیمارستان نیست...
نیمه شب :
دستها و لباسهایم خونی است ،از پرستاری که کنارم رد می شود می پرسم: خانم، دستشویی کجاست ؟ بر می گردد،نگاهم می کند و با چهره ای نگران می پرسد: آقا آرش،چی شده؟ چرا اینجایید؟چه اتفاقی افتاده؟ بهت زده نگاهش می کنم، ته چهره اش آشناست اما هر چه به ذهنم فشار می آورم... می گویم: چیزی نشده ،دو نفر تصادفی را آوردم... می فهمد و با لبخندی محجوب می گوید : من نادیا هستم،نادیا ن دختر آقای ن ،همسایه قدیمی... پرت می شوم به سالهای دور،زمانی که خانه هایمان دیوار نداشت و تنها پرچینی کوتاه بود از شمشادهایی که گلهای سفید شیپور مانند داشتند، صدای بازی دخترکان حیاطمان را پر کرده،بوی شمشاد ها یک لحظه از بوی آزار دهنده بیمارستان جدایم می کند...
صبحدم :
تازه بر گشته ام پیش دوستان، همه بیدارند و منتظر و پرسان. فکر شیراز رهایم نمی کند و لحظه به لحظه عصبی تر و ناراحت تر می شوم... باید ناراحتی ام را پنهان کنم، شاد باشم و بخندم، وگرنه همه فکر می کنند به خاطر ماشینم ناراحتم... پس آبی به صورتم می زنم، به آینه نگاه می کنم،چند فحش بسیار زشت به خودم می دهم و با خنده می روم پیش بچه ها...
شاید حالا شیراز همه خوابند...
شاید شیفت نادیا هم تمام شده و برگشته خانه...
آرنج و کتف راستم به شدت درد می کند،تیر می کشد و درد به گردنم هم می رسد...
